سامانه وبلاگ کتاب ادز
آن روزها، حکایت پایان خوش روزگاران سیاه

زمان مطالعه: ۳ دقیقه
طه حسین در کودکی چشمانش درد میگیرد. او را پیش سلمانی روستایشان میبرند. درمان چشم، کار را خرابتر میکند و طه حسین در کودکی بیناییاش را از دست میدهد و آخرین تصویر به جا مانده از دنیای بینایی برایش تصویر پرچین خانهشان است:
تنها دو چیز برای طه حسین باقی ماند: شنوایی حساس و قوی و حافظهای فوقالعاده. همینها به او کمک کردند تا در قرن بیستم به درجاتی از علم برسد که لقب سالار ادبیات عرب (عمید الادب العربی) را به دست بیاورد.
طه حسین هفتمین فرزند از سیزده اولاد پدرش و پنجمین فرزند از یازده خواهر و برادر ناتنیاش بود. در کودکی میدانست و حس میکرد که مقامی خاص در میان خواهر و برادرهایش دارد اما نمیدانست. تا به مرور متوجه شد این توجه خاص را مدیون ناتوانیاش در دیدن است.
«در اندک زمانی اندوهی بیپایان و عمیق جایگزین این خشم و خروش شد. این اندوه برای آن بود که وی دریافتهبود، برادرانش از چیزهایی تعریف میکنند که او از آنها بیخبر است. خلاصه دانست که آنان چیزهایی را میبینند که او از دیدن آنها محروم است.»
در خورد و خوراک خجالتی بود. از تمسخر اطرافیان میترسید. به همین خاطر خوردن آش و برنج را تا آخر عمر بر خودش حرام کرد. همراه سایر بچهها به مکتبخانه رفت و تا قبل از رسیدن به سن ۹ سالگی قرآن را حفظ کرد. حافظ قرآن شدن پدرش را مجاب کرد تا طه حسین را همانند برادرش به الازهر بفرستد.
چهارسال تحصیل در الازهر و زندگی طلبگی در قاهره از سیاهترین روزهای زندگی طه حسین بود. اما تلخترین لحظه زمانی فرا رسید که باید برای امتحان آماده میشد.
« در همان حال که انتظار می کشید تا آن دو ممتحن، از امتحان طلبهای که در برابر آنان قرار گرفته بود، فارغ شوند و به او بپردازند، ناگهان یکی از ممتحنان او را با جملهای صدا زد که در گوش و جان و دلش، بدترین اثر را بر جای گذاشت؛ آن جمله، چنین بود : ” ای کور ! بیا جلو. “
اگر پس از شنیدن این جمله، برادر کودک، دست او را نگرفته بود و با خشونت از جایش بلند نکرده بود و بدون حرف نزد ممتحن نبرده بود ، باور نمیکرد که کسی او را با این جمله فراخوانده باشد؛ زیرا برای تمام افراد خانواده کودک ، عادت شده بود که با او بسیار مهربان باشند و در حضورش از یادآوری این آفت پرهیز کنند.»
تحصیلش در الازهر تمام شد و خبر تاسیس دانشگاه در قاهره به یاریاش آمد. با همه سختیها و ناملایماتی که دید وارد دانشگاه شد و نخستین فردی بود که توانست مدرک دکترای ادبیاتاش را بگیرد.

مصر دیگر چیزی برای عرضه به او نداشت. پس راهی فرانسه شد. تلخیها و سختیهای تازهای سر راهش قرار گرفت. برای نخستین بار با الفبای مخصوص نابیناها آشنا شد اما با این الفبا راحت نبود چون تمام دوران تحصیلش را از راه گوش کردن و یاد گرفتن گذراندهبود.
در کنار همهاینها باید زبان فرانسه و لاتین را هم یاد میگرفت. دختری از همان دیار به کمکش آمد. کتابها را میخواند تا او یاد بگیرد. همه درسهایش را خواند و یاد گرفت اما دلش را به همان دختر باخت و عاقبت با او ازدواج کرد.
کتاب «آن روزها» خودزندگینامهنوشتی است که طه حسین آن را نوشته با این تفاوت که خودش را در جایگاه دانای کل گذاشته و در طول داستان با گفتن کودک یا دوست من خودش را روایت کردهاست. علاوه بر روایت خاص نویسنده، ترجمه روان حسین خدیوجم نیز بر جذابیت کتاب افزودهاست.
اگر از علاقهمندان به زندگینامه هستید، مطالب زیر ممکن است برایتان جالب باشد.
نوشته آن روزها، حکایت پایان خوش روزگاران سیاه اولین بار در مجلۀ 30بوک. پدیدار شد.
با عضویت در خبرنامه، به محض انتشار مطالب جدید در وبلاگ، ایمیلی برای شما ارسال میشود تا از مطالب جدید بیخبر نمانید.
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 328 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم









نظرات