By reza on پنجشنبه, 16 فروردین 2021
Category: کتاب

سبیلیات؛ داستان پیرزن و رودخانه

زمان مطالعه: ۲ دقیقه

پاییز سال ۱۹۸۸ دولت عراق از خبرنگاران روزنامه رای‌الکویت خواست برای بازدید از خرابی‌های جنگ ایران و عراق به کشور آنها بیایند. خبرنگارها برای این بازدید، سوار بر سه هلی‌کوپتر در سمت ساحل غربی شط‌العرب به سمت جنوب و بندر فاو پرواز کردند.

خشکی زمین از همان ارتفاع گواه آن بود که جانی برای نخل‌ها باقی نمانده و اکثرشان خشک شده‌اند به جز تکه زمینی کوچک که سرسبز باقی مانده بود. به خبرنگارها گفتند آنجا روستای «سبیلیات» است.

یکی از خبرنگارها بعد از ماموریت با اسماعیل فهد اسماعیل تماس می‌گیرد و ماجرای آن سرسبزی در میان پهنه خشک جنوب عراق را شرح می‌دهد. فهد اسماعیل، از پدری عراقی و مادری اهوازی در جنوب بصره، در اصل در روستای سبیلیات متولد شده‌بود. این شرح کوتاه بازدید کافی بود تا او داستانی درباره چگونه سرسبز ماندن سبیلیات بنویسد. چرا که دوست خبرنگارش گفته بود «زادگاه توست و تو باید رازش را کشف کنی…..»

داستان کتاب «سبیلیات» با اعلام شروع جنگ و الزام تخلیه روستاهای جنوبی و مرزی عراق شروع می‌شود. به ساکنان روستاها گفته شد جنگ سه ماه دیگر تمام می‌شود. خانواده «ام قاسم» هم الاغ‌هایشان را برداشتند و از روستای سبیلیات راهی نجف شدند.

«ابو قاسم» همسر ام قاسم تاب و توان این جا به جایی را نداشت. قلبش نکشید و در نیمه‌های راه درگذشت. به خاطر آنکه فرصت نداشتند جنازه ابوقاسم را در همان میانه راه بین دو درخت نخل دفن کردند؛ به امید روزی که جنگ تمام شود و برگردند و او را در روستای زادگاهش دفن کنند.

حالا ام‌قاسم دردهای زیادی را باید تحمل می‌کرد. درد غربت و فقدان همسری که بسیار دوستش داشت. شوهرش هر شب به خوابش رفت‌وآمد می‌کرد. همه سرگرم کار و زندگی خودشان بودند که دیدند دو سال گذشته و جنگ بین ایران و عراق هنوز تمام نشده‌است. پس ام‌قاسم تصمیم خودش را گرفت. یکی از الاغ‌هایشان که نامش «قدم خیر» بود را برداشت و شبانه راهی روستای خودشان یعنی سبیلیات شد. بین راه استخوان‌های شوهرش را از خاک بیرون کشید و در کفن جدیدی گذاشت تا با خودش به روستا ببرد.

از میان نیزارها و علف‌زارها بی‌سر و صدا گذشت و کسی متوجه آمدن پیرزنی به منطقه نظامی نشد. به خانه‌شان که نیمه ویران شده‌بود برگشت و در حیاط خانه‌شان در حال کندن مزاری برای همسرش بود که سربازهای عراقی وارد خانه شدند و ام‌قاسم را پیدا کردند. به بهانه دفن استخوان‌های پیکر شوهرش وقت خواست تا چند روزی در روستا بماند. در همان چند روز کار اصلی‌اش را شروع کرد: سرسبزی را به روستا بازگرداند.

اگر به ادبیات کشورهای عربی علاقه دارید نوشته‌های زیر را بخوانید.

نوشته سبیلیات؛ داستان پیرزن و رودخانه اولین بار در مجلۀ 30بوک. پدیدار شد.

Related Posts

Leave Comments