توضیحات آگهی
... من برای آنچه که میگویم، شاهدان بسیاری دارم اما تنها یکی را معرفی خواهم کرد. شاهد من خداست. همین بس است. من نمیتوانم این واقعهی عجیب، این گفتارها را بهعنوان حقیقت به دیگران تزریق کنم. احساس میکنم وظیفهی من گفتن است. اما دست خودم نیست که این داستان از حالت عادی و سیر طبیعی خود خارج شده است.
خدا، این قوهی ازلی و ابدی، این نیروی حیات و جاودانگی، این وجود پر از رمز و شگفتی، این خالق دنیای ستارگان بیرون از زمان، این قدرت مطلق جهان باستان، آفریدگار دنیای زیر خاک، این قدرت دنیای همیشهی روز و شب، فرمانروای آبهای عالم، آبهای چاه، خداوند قصرهای کاهگلی پنهان شده در زیر و عمق همهی آبهای سردوگرم زمین خاکی، این فرمانروای خانههای پرپیچ و خم و تودرتوی مورچگان، این شیرینی عسل، این زیبایی سرشار شبهای مهتابی، این قدرت برتر که «نیل» و «دجله» و «فرات» را جاری ساخته، خدای زیتون و باغهای انگور، خدایی که «فراعنه» را با نیروی پرقدرت خود بر روی «نیل» و همهی سرزمین مقدس پیامبرانش گردش داده است، این قادر مطلق که خواب و فراموشی را بر پیکرهی ماه و درخت و زمین، خزندگان و جن و انس فرود میآورد و به دست بیزمانی میسپارد، این صورتگر زیبای رنگینکمان، این روشنایی جادویی ستارگان...
فرمانروی مطلق دنیای مردگان که دریچههای حیرتآور بهشت و دوزخ را همچون چشمههای زهر و عسل بر گورها سرازیر کرده است. این وچود برتر از عقل و هوش. شعلهای که گرمی و روشنایی همهی مشعلها از آن سرچشمه و نیرو میگیرند. خالق سیاهی قیرگون شبهای پر راز و رمز که آدمیان را در آن به دست مرگ و نیستی میسپارد...
عظمت همین خداست که مرا میترساند و به من لذت میبخشد. خدایی که در انجام هر کاری تواناست. هم او که عقل و هوش مرا به جنبش درمیآورد و در برابر چشمان من نقشی شگفتانگیز از حیرتی گیجکننده و در عین حال غمانگیز را پدیدار میسازد. همین نیروی پرتوان و پیروزمند بود که در یک چشم به هم زدن، در فاصلهای کمتر از یک لحظهی ناچیز، مرا درون غار آسمان، این شگفتی دنیای دردناکم جای میداد تا از تنگهی کشنده و باریک آن گذاری شتابناک داشته باشم و آنگاه آرامشی وصفناشدنی بر وجودم سایه میافکند تا بتوانم با نیروی اسرارآمیزی عجایب آن را به تماشا بنشینم: چه دنیای عجیبی است! آفتاب تازه طلوع کرده است. تابش خورشید درون غار چقدر زیباست. رنگهای نقرهای، مسی، بنفش، زرد کمرنگ و لاجوری ترکیب و آمیزهای خیرهکننده پدیدار ساختهاند. پرندگان آواز میخوانند. بوی خوش عطر گلها، عطر یاسمن غیرزمینی در هوا موج میخورد. باور کردنی نیست. خروسهای بالدار از همه سوی بانگ برآوردهاند. چه صداهای دلنشینی. پیوسته از آن بیم دارم که این صداها آنسان که من درنمییابم، به گوش پدرم برسد و او را از خواب بیدار کند. اگرچه او از این صداهای آسمانی لذت خواهد برد، اما من ترجیح میدهم که پدرم استراحت کند. در چنین لحظههایی دلم میخواهد که خواب و فراموشی، این جادو و طلسم شب که گویی مرگ در دل سیاهی بر لاشهی جسم و روح ضعیف و بیارادهی آدمیان خیره شده، بر جسم و جان افسردهی پدرم چیره شود تا خستگی ساعتها جان کندن در قصر کاهگلی زیر انبوه آبهای چاه، از تنش به در رود،زیرا سحرگاهان نزدیک است و او باید به جایگاه شستوشوی جسم و جان آدمهای رو به موت بشتابد. اما درست در همین لحظهها صدای ترسناک و مهیبی که به غار و دنیای زیرزمین تعلق نداشت، شنیده شد. بعد پدرم با وحشت از خواب برخواست:
ـ چی بود. این صدای چی بود؟
ـ رعد و برقه... بگیر بخواب.
.......
من نیز همچون بعضی از افراد دلبستگی و علاقهی زیادی به مکانهای قدیمی و باستانی داشتم. نمیدانستم چه چیزی در وجودم بود که به سمت این دنیای عتیق و فرسوده میرفتم. در چنین مواقعی که جاذبهای قوی مرا به سوی دیار فراموش شده و قدیمی رفتگان میکشاند، بیشتر احساس راحتی میکردم، چراکه در این دقایق واین زمان که آدمها در میان ساختههای پرزرق و برق خود، عمر کوتاهشان را سپری میکردند، دیگر متوجهی من نمیشدند، زیرا شهوت حریص و پرجاذبه در این آثار و مکانهای قدیمی محو و نابود شده و آدمهایی که به لذتهای زمینی چشم دوخته بودند، دیگر به درون این دنیای عتیق پای نمیگذاشتند. دراین مواقع و درست در همین لحظههای استثنایی و شگفتانگیز بود که میتوانستم در ویرانهها و باقیمانده آثار گذشتگان، بر زمینی که زندگی و مرگ آدمیان را فراوان دیده بود، آزادانه به سیر و گردش بیتکلف و بیریا بپردازم و چشم بر آثار وجودی آدمیانی بدوزم که چندی در دنیا زیستند و سرانجام به خواب ابدی نسیان فرو رفتند و مرگ غمانگیز با جاذبهی غبارآلود و خاکستری خود بر آنان چیره گشت. من در این کوچههای کهن که به دست فراموششدگانی از نسل آدم، از نسل «هابیل» و «قابیل» ساخته شده است، در میان این عتیقههای بیصاحب، در میان دیوارههای فرو ریخته شده به دست زمان که بار مرگ و نیستی دارد، بیشتر احساس خوشبختی و راحتی میکردم. با خودم فکر میکردم که روحم بیشتر با این دنیا هماهنگ و همرنگ است تا دنیای آدمهایی که در پی شهوت و شکم به هزار در میزنند. من گردش در قبرستان را به گردش در شهر پرزرق و برق زورمندان و زراندوزان ترجیح میدادم.هرچند این علاقهی درونی من بود و روحم اینگونه آرام میگرفت اما قلبم نیز گاه و بیگاه مرا هشیار میساخت که در این علاقه، رازی نهفته است واینطورمواقع دیگر مطمئن میشدم که پیش از این نیز در چنین مکانهایی زندگی میکردهام. ازکوچههای کاهگلی، ازمیدانهای پر از اسب و گاری و درشکه، از میان مردان غریب شمشیر به دست وحصارهای بلند و کوچه باغهای بی نام و نشانشان عبور کرده ام و عجیب آن که این صحنههای خیالانگیز گاه و بیگاه به گونهای غیرارادی وبیآنکه تصورش را کرده باشم، در ذهنم جای میگرفت و فکر و حواسم را به سوی خود میکشاند. اما چون سابق بر این شنیده بودم که بیش از یک بار به دنیا نمیآییم، همین باور و اعتقاد باعث میشد که چنین چیزی را خیالی بیش ندانم. با این وجود این موضوع به هیچ روی از علاقهام به مکانهای قدیمی و متروکه نمیکاست و همان گونه که بدنم به آب و نان نیاز داشت، روحم نیزتشنه ی دیدارشان بود.
از قضا روزی که در خیابانی شلوغ و قدیمی مشغول قدم زدن بودم، ناگهان زیرزمینی کهنه نظرم را به خود جلب کرد. چیزی که برایم عجیب آمد این بود که من بارها از این سمت عبور کرده بودم اما هیچگاه چشمم به این امانت فروشی نیفتاده بود. بالای در ورودی آن، پشت شیشهی کثیفی روی مقوای زردرنگی، نوشته شده بود: این امانتفروشی واگذار میشود.
جزئیات خاص
موقعیت آگهی
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 263 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم







