توضیحات آگهی
نیمهشب تازه آغاز شده بود، که پنجره با شتاب باز شد. باران سیلآسا فرو میبارید. لحظهای کوتاه تندری خروشان با برخورد دو ابر غولپیکر به آن سوی آسمان کشیده شد. نسیمی خنک فضای اتاق را پر کرده بود. بوی خون به مشام یحیی رسید. ملکان مرده بود، اما هنوز خونش جریان داشت، پیش از آنکه شبح گریز دست یحیی را بگیرد و با خود ببرد، خنجر حرکتی شگفت از خود نشان داد: بیرون اتاق، زیر باران، خنجر برهنهی نقرهای چند لحظهای ایستاد و صورت خونین خود را شست. یحیی که گویی جانی گرفته بود، با شتاب به سوی در حرکت کرد. بعد صدای کوبندهای راه نفسش را بست و ضعف کشندهای را به جانش انداخت؛ نوک خنجر در کنار صورت یحیی به چهارچوبهی در فرو رفته بود. یحیی به زیر افتاد و یک جریان فلجکننده به ناگاه سررسید و نیروی ناتوان و کم جان او را شست و با خود برد. وقتی که در ضعفی نزدیک به بیهوشی غرق میشد، آخرین قطرههای خون نیز از رگهای ملکان بیرون زده بود. ابراهام و زهیر بیصدا و بیاراده در فکرو خیال یحیی جان میگرفتند. مرگ ملکان در اوج آنهمه ناتوانی در برابر چشمان یحیی بیحرکت ایستاده بود.
حرارت خون ملکان در هوای خنک داخل اتاق حل شد. روح هراسان او هر چه سعی کرد به درون کالبدش برود، موفق نشد وآنگاه با شتاب برق در دنیای مرموز چند روح سرگردان قرار گرفت. باران میبارید و جریان مرگ و زندگی را در خود شستشو میداد. کمکم عرق تن یحیی منجمد میشد. آواز خنجر برای چند لحظه در همهی فضای اتاق موج خورد.. نگاه یحیی در گوشههای سقف گردشی کرد. خنجر خود را از میان در بیرون کشاند و در گوشهای در سایه روشن روی دیوار نزدیک سقف به خواب رفت.
جزئیات خاص
موقعیت آگهی
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 228 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم







