توضیحات آگهی
بر اساس یک ماجرای واقعی
کوکب که پوست صورتش زیر حرارت چهل سال زندگی پرآشوب و بی در و پیکر اما به ظاهر منظم میسوخت، گفت: «من اولاد هفتم یک خانواده بزرگ هستم. نمیدانم چطور برایتان شرح بدهم. زبانم قاصر است. شما ما را نمیشناسید. اما حاضرم قسم بخورم هشتاد درصد تهرانیهای اصیل ما را میشناسند. بیخود یک عده ما را به خانواده هزار فامیل وصل میکنند. ما اینقدر تو فامیل اصل و نسبدار و ریشهدواندهایم که احتیاجی به دیگران نداریم. آنوقتها که پدرهای بیشتر همین مردم کوچه و بازار تو دهات و روستا گاو و گوسفند میچراندند، پدر من قاضی بود. هنوز پایشان به مکتب باز نشده بود، پدر من تو دانشگاه تحصیل میکرد. احساس بزرگی تو ما از کبر نیست، از کبریاست. چرا که افتخار نکنم؟ مادرم ده تا بچه بزرگ کرده همهشان تحصیلات دانشگاهی دارند. سراسر تهران را بگردید ببینید کدام خانواده همه بچههایش از دانشگاه فارغالتحصیل شدهاند، چرا افتخار نکنم؟ این حق ماست. مادرم تو دوره شاه یک مادر نمونه شناخته شد.»
و با غروری پایانناپذیر ادامه داد:
«از دست شهبانو جایزه گرفت. حالا که دیگر آن دوره گذشته است. اما افتخارش برایمان هست. چرا که نباشد. آن موقع که دیگران گوراگور غذا و نوشیدنی تو شکمشان می ریختند ما دنبال علم و دانش بودیم. یاد گرفته بودیم کمتر غذا بخوریم اما کتاب زیاد بخوانیم. اینم نتیجهاش. پدرم که قاضی بود. سی سال. از وقتی تهران یک کورهدهات بوده پدر و برادرم قاضی بودند. تو این مملکت دو تا آدم درست و حسابی پیدا نمیشدند، آنوقت چطور افتخار نکنم. بله که میکنم. این حق ماست. بقیه برادر و خواهرام هرکدامشان یا دکترند یا مهندس. جز خانواده ما بقیه فامیلها همهشان کاسب و بازاری بودند. یکیش بابای فرهاد که کاسب دورهگرد بازار بود. برادرام اصلاً اونو آدم حساب نمیکردند. با امثال فرهاد حرف نمیزدند. بهشان برمیخورد. کسرشأنشان میشد.
جزئیات خاص
موقعیت آگهی
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 276 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم







