توضیحات آگهی
همین سال پیش بود که وقتی صدای آژیر خطر از بلندگوی مسجد آقاباقریها شنیده شد، جوادآقا به تصور این که هواپیماها کوچه آنها را نشانه گرفتهاند، سراسیمه به پایین هجوم آورد و در حالی که هیچ چیز جز گریز از مرگ برایش مفهوم نداشت، به هرجا میشد پایش را فرود میآورد و در این حال هیچگاه نفهمید چه وقت صدای کشنده آژیر قطع شد و اصلاً چه وقت از پلهها پایین آمد و چگونه داخل رختخواب قرار گرفت که خودش نفهمید، فقط آن لحظهها احساس کرده بود نیرویی عجیب ردیف سنگی پلهها را زیر پایش کشیده و او را در هوا بلاتکلیف رها کرده بود، بعد از آن که سایه روشن راهرو محو شده بود، دیگر چیزی نفهمیده بود، همان لحظهها چراغهای شهر خاموش روشن میشدند و صداها یکدیگر را تهدید میکردند و مردمی خشمگین در حالی که صاحب خانهای را که نمیدانستند چه کسی است، با ناامیدی تهدید میکدند تا خاموشی را رعایت کند و همچنان اضطراب مانند تودهای غبار بر پیکرها مینشست و در قلبها موج میزد، احساس گریز شهر را در خود گرفته بود و با این حال چون میدانستند از دست تقدیر نمیتوان گریخت بعضاً ناگهان بدنشان سرد میشد و بر پیشانیشان عرق مینشست و در حالی که نمیدانستند به زودی سقف روی سرشان خراب خواهد شد یا ترکش و موجی سر خواهد رسید و دست و پایشان را همچون پر کاهی جدا و به گوشهای خواهد انداخت، ناامید و لرزان همان جا مینشستند و با تپش قلبشان، لحظهها را میشمردند.
کوچه ما آن شب دیدنیتر از همه شهر بود، اول از اطراف کمی داد و فریاد شنیده شد، بعد در حالی که آژیر هنوز مینواخت، داد و فریاد شدیدی از خانه فرنگیس خانم برخاست، عدهای گیج و مات که معلوم نبود میخندیدند و حرف میزدند یا گریه میکردند، به زبان ترکی به سوی زیرزمین محقر خانه هجوم بردند، یوسف دیوانه در خانه را باز کرده بود و از داد و فریادهای کلثوم خانم، به کوچه زده بود، کوکب خانم در حالی که گریه میکرد، به سوی بنبست خانه آقاسلیم که آنجا را مطمئنتر از هر مکانی میدانست، میشتافت، و مردی که هیچگاه در آن تاریکی شب معلوم نشد چه کسی است، گریهکنان از میان جوی آب برخاست و لنگان لنگان و وحشتزده به به خیابان زد، جاسم با لباس زیر در حالی که سعی میکرد شعله سیگارش را خلبانهای بعثی نبینند، پای در ایستاده بود و نفیسه زنش را که گریه میکرد، دلداری میداد:
- چیزی نیست، کاری نمیتونه بکنه... چه خبره بابا، میخواهی گریه کنی برو تو.
ناگهان صدای غرش ضدهوایی برخاست و شهر و اهالی آن در میان وحشت و اضطراب مرگ پیچانده شدند و جاسم نفهمید چه وقت داخل حیاط شد و نفیسه خانم نیز نفهمید چگونه با وحشت به اسماعیل خان که با رنگی پریده و حیران به دنبال یوسف به راه افتاده بود، برخورد کرد.
- ای خدا نجاتمون بده.
- چیزی نیست... شما کی هستید؟
- وای خدا مُردم.
- یوسف، یوسفجان کجا رفتی؟
آقافرهاد و بهجتخانم به اتفاق سیمین و سارا از خانه بیرون زده بودند، آقافرهاد یکدم غر میزد:
- پس چرا همچین، شما که انقلاب کردید، حالا برید جواب بدید، فکر کردید ولتون میکنن!؟
- اَه بابا چیه؟ به ما چه! حوصله داری.
- فکر کردن شاه رفت، دیگه تموم شد، حالا اولشه، صبر کنید!
- چیکار داری فرهاد، میبینی که حال ندارم.
- همهچیرو ازمون گرفتن.
- از این خراب شده بریم، بفروشیم زندگیرو بریم خارج، صد بار بهتون گفتم، حالا گوش نکنید.
ناگهان در خانه کولیها باز شد و مشتی بچه ریز و درشت به کوچه ریختند، زنی که به احتمال زیاد کوکب خانم بود، در حالی که زن پیر آقاسلیم او را دلداری میداد بیوقفه فریاد میکشید، اسماعیل خان که نمیدانست به کدام سمت به دنبال یوسف پسرش برود، با شلیک دوباره ضدهواییها، ناگهان متوجه شد زیر پل وسط خیابان، در میان مشتی بچه و مرد و زن قرار گرفته و آب زلال از زیر پایش جاری شده است، لیلا و نرگس مثل بید میلرزیدند و در کنار مادرم همچنان اشک میریختند، اصغرآقا در وسط حیاط نمیدانست به فریاد نادره خانم برسد یا به عشرت خانم، زکریا دم در ایستاده بود و با خیالی آسوده سیگار میکشید و از هرکس که از کنارش عبور میکرد از وضع و حال موجود سئوال میکرد، پدرم نیز، بیهیچ دلواپسی برای تماشا روی پشتبام رفته بود و مادرم گاهی داد میکشید:
- اینقدر خون به دلم نکن، بیا پایین، کار یه دفعه میشه.
فاطمه خانم مادر ناصر پای در آمد و در حالی که زهرا از کنارش دور نمیشد، یک دم با خودش حرف میزد و گاه با صدای بلند صدام را نفرین میکرد و دعا میکرد که امام زمان همان شب ظهور کند و در حالی که از درد پا همچنان ناله میکرد، داخل حیاط میشد و باز سرگردان و بلاتکلیف به کوچه میزد. وقتی هواپیماهای بعثی اولین بمبهای خود را فرو ریختند، کوچه چنان لرزید که انگار همه اهل کوچه با وحشت غیرقابل تصوری، فریاد کشیدند، چند در و پنجره به شتاب برق باز و بسته شدند و ناگهان پدر کولیها در حالی که بچه کوچکی را بغل کرده بود، کنار جوی آب ایستاد، زنهای کولی فریاد میکشیدند و بچههایشان را به کنار خود میخواندند، پدر کولیها به زبانی نامفهوم در حالی که بیوقفه سیگار دود میکرد، با اشاره انگشت محل احتمالی بمباران را به زنهایی که معلوم نبود، چه ارتباطی با او داشتند، نشان میداد، شهریار در خانه را باز کرد و صندلیش را پای در خانه قرار داد و در حالی که با لبخند اهالی وحشتزده کوچه را مینگریست، همان جا نشست، یونس از خانه بیرون آمد و در حالی که به آسمان اشاره میکرد، دستش را گرفت و او را به داخل کشاند، صندلی تا صبح همان جا ماند .
جزئیات خاص
موقعیت آگهی
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 269 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم







