توضیحات آگهی
روزها و شبها در انتظاري غمانگيز ميگذشتند و فصلهاي سال در برابر شكوه طلسمكنندة صداي او رنگ ميباختند. با اين همه سختي جانكاه و طاقت فرسا همين كه آواز او درگوشم طنين ميافكند، مست و مغرور از اين همه عظمت با ديدهاي تحقيرآميز به دنيا و قصرهاي خيرهكنندهاش كه عمر هزار هزار فرزندان آدم در راه زرق و برق و جاذبة معماري و تجملات آن به سر آمد، مينگريستم. در جادوي كلام و سحر صدايش فارغ از هستي رو به زوال، پشت به ستون فقرات خدايان اهرام، با تبسمي مجنون وار به خداي آسمان موسي ميانديشيدم و به او سلام و درود ميفرستادم كه اين تحفة نيل را بيهيچ منتي به من ارزاني داشته بود. در اين برزخ هستي تنها با ياد آرام بخش خالق دنيا و شنيدن صداي او بود كه زندگي برايم قابل تحمل ميشد. دوست داشتن من به دور از تظاهر و ريا بود و همسرم كه احساسم را ميشناخت، آرام و بيصدا در را بر روي روح لطيفش گشوده بود تا در كنار ما بماند. حتي محبتش به دل او نيز نشسته بود زيرا صداقت و پاكي را در طنين صدايش يافته بود. عشق او آزار دهنده نبود و او را به چشم رقيب نميديد. اين زندگي كه حرفهايش را اميد و مرگ تلقين ميكند، سرشار از تجربه و اندوه و شاديهاي فراموش شدگاني است كه در انتظا ر معجزهاي به سرعتي باور نكردني ميگذرد. گويي همه منتظر چيزي هستند تا اتفاقي بیافتد، كسي بيايد و يا در آسمان حادثهاي باور نكردني رخ دهد و دراين ميان چرخ تقدیر زندگي و امورات آدمها را ميگرداند و هر كسي سهم خود را ميگيرد. هشيار و آگاه و يا غافل و جاهل ميخندند و ميگريند و از نعمات جسم و جان و يا طبيعت بهرهها ميبرند و اغلب فراموش ميكنند كه اين روزها و شبها بسيار مرگ آدمي را ديده است. همه در جستجوي لذت بيشتر و كسب دنيا و انبار كردن مايحتاج آن هم براي روز مبادا، عرق ريزان و نفس زنان به خاك و بستر ميافتند و من نيز در حاشية يك زندگي عادي در كنار زن و فرزندم حادثهاي را انتظار ميكشيدم. هنوز به مخزن و سرچشمه اصلي اين گنج پر قيمت دست نيافته بودم اما اميدوار بودم زيرا نشانههاي كاميابي به گونهاي نامحسوس آشكار شده بود.
تاكنون آدمي پيدا نشده كه سر از رموز و اسرار و اعمال خداوند در آورد. به موازات اعمال ما، اراده و خواست او تحقق پيدا ميكند به گونهاي كه نميفهميم آيا مجري اعمال خود هستيم يا مأمور اجراي اراده و خواست خالق مقتدر! در اعمال خداوند عشق و عقل و حكمت جاري است، آن گونه كه دنيا و آخرت هم چون جسم و روح كه به يكديگر تعلق دارند، در هم تنيده و پيوند خورده و در اين ميان، آن كسي كه چشم بر دنيا و مظاهر آن دوخته، از آن بهرهها ميبرد و فارغ و آسوده از آنسوي حجاب كيف ميكند و لذتها را ميچشد و غافل از مرگ و يا انديشهای تهديدكننده به حيات و اموال خود مغرور ميشود و آن كسي كه چشم از ذخاير دنيا و اميال نفساني بسته و غرق در انديشة خدا و اعمال عجيبش روزگار ميگذراند، به مرور نشانههاي الهي را در مييابد و پي ميبرد به اينكه حسابگر واقعي عالم سلطاني است كه با ريا و تظاهر سرو كاري ندارد واو بي اعتنا به افكار متعصب و جاهلانه مخلوقات حكم خود را جاري ميسازد. آري خداوند بهطرز شگفتانگيزی امورات آدمي را تنظيم ميكند و من در اين گير و دار بيآن كه از او غافل شوم به كار دنيا مشغول ميشدم. اينگونه بود كه احساسم ارضاء ميشد و بيصبري و شتاب جاهلانه رنگ ميباخت و من كم كم درمیيافتم كه اين عقل، سرچشمه اعمال دنيا و آخرت است و بايستي تصورات شيطاني را به كناري بزنم تا پس از زدودن اين كفهاي زودگذر به انديشهاي ناب برسم، جايي كه درخت اسرار بر سرم سايه افكند و من با خاطري آسوده در پاي ديوارها و كوچههای باغهاي مرمر به گشت و گذار بپردازم.
و من در يكي از شبهاي تابستان، هنگاميكه خروسهاي محله در انديشة آوازخواني در سحرگاه بعد به خواب خوشی فرو رفته بودند و مادرم خسته از كار روزانه در انتظار بازگشت پدرم بود، آن نوار عجيب را در پوشش بلورين خود جاي دادم و به همراه ضبط صوت از پلههای تنگ و باریک خانه بالا رفتم و لحظاتی بعد بر روی پشت بام محقر خانهیمان به یکی از آوازهای عجیب او گوش سپردم. چه شكوهي داشت. گويي سرودي بود كه پيش ازاوتوسط فرشتهاي، در گوشهاي پنهان از آسماني ناشناخته، خوانده شده بود. آوازش راه ميان ستارگان را ميگشود و من غرق در يادخدا كم مانده بود فرياد بكشم. سوار بر ارابهای به سير و گردش در كرانههاي شبی مهتابي پرداختم، در حاليكه به زباني آسماني در گوش من چنین آواز ميخواند …
«آرامتر سخن بگو، چرا كه ممكن است صدايمان را بشنوند. دنيا براي سخنان ملايم تو آماده نيست. دنيا براي ما آماده نيست. خيلي ساده گفته ميشود كه ما ديوانه هستيم. آرامتر سخن بگو، اما باز هم بگو. از عشق ديوانه، از عشق پرقدرت، من در قلبم آنچه را كه دنيا از دادنش سرباز زده است، يافتهام!»
و ناگهان آواز ديگري سر داد. نالهاش ديوار خشتي بام خانة ما را لرزاند و آنگاه فلوت سحرانگيزي، كاروانيان يك دوره فراموش شده را كه به سفر شام ديگري ميرفتند، از خواب ناخوش مرگ بيدار و مرا رهسپار آن ديار كرد، سوار بر كارواني در عصر خشم و خروش بدويها و صحرانشينان، عزيمت به سرزميني كه فرشته مرگ بر لبه تيز شمشيري و در يك روياي شگفت انتظار مرا ميكشيد. از چشمانم اشك فرو ميريخت و آرزو ميكردم اي كاش آنقدر قدرت و توانايي داشتم تا به سحري ناشناخته و يا طلسم و جادويي دست مييافتم تا صدايش براي ديگران زشت و ناهنجار جلوه ميكرد و يا آنكه آوازش از حصار افكاروخيالات من فراتر نميرفت و پيش از آنكه گوش نامحرمي آن را بشنود، طنينش در فضاي آسمان لاجوردي آرزوهايم محو ميشد. آن صداي شگفت، زير آسمان بيكران مرا به رفتن و انديشيدن ميخواند: «برو، بدون حتي يك نگاه، بگذار آتش درماندگيهايت خاموش شود و برو! برو و در مه، سكوت آبي كلبهات را فراموش كن و برو. به گل سرخي بينديش كه مدتهاست در باغش به انتظار توست. به برق آسمان بينديش كه دريا را ميسوزاند. به اميد و آينده بينديش كه زيباترين است».
جزئیات خاص
موقعیت آگهی
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 276 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم







