گورستان فرشتگان

قیمت: 80,000 تومان 80000 تومان
شماره تماس 09126158238
تاریخ انتشار ۱۴۰۰-۰۳-۱۶ ۱۷:۴۲:۰۰

توضیحات آگهی

گورستان فرشتگان / رمان /

ترسناکترین و هراس آورترین داستان جهان چهارده حرف دارد!

 

در را گشودم و کنار خانه‌ام ایستادم، خانه‌ای که معلوم نیست به کدامین مرده یا زندۀ بی‌نام و نشانی تعلق داشته است. نگرانی روحم را می‌آزرد و من بایستی این ترس و اضطراب را نابود سازم و سپس با خیالی آسوده درخواب و بیداری درهمه سوی این خانه و این حوالی که بوی خیال و جادو می‌دهد گردش کنم. اما بی‌گمان و پیش از آن که سپیدۀ جانبخش دیگری سرزند، باید گاریچی را به لعنتی ابدی دچار سازم. این تصمیم دراین زمان خاموش و مخفی از چشم بیگانه‌ها به من نیرو می‌بخشید. بلافاصله بدنبال شنیدن صدای سگ‌ها به سوی خانۀ گاریچی براه افتادم. همین نزدیکی است و من بایستی شهوت این مرد را سرد و بی‌جان سازم و دختر بیچاره را از چنگالش نجات بخشم. درآسمان گویی پاره‌هایی از خیالم می‌گریختند اما ماه روشن، این یادگار عصر خدایانِ ناکام و فراموش شده در این شب پراز کینه و انتقام‌جویی، با من نجوا می‌کرد و راهم را به سوی خانۀ گاریچی می‌گشود. ناگهان از کنارم بادی شتابان عبور کرد. به گمانم شبحی سرگردان بود که قصد داشت چاقویم را برباید و من پنجه‌ام را بر آن قفل زدم، براین تیغۀ خونریز و هراس‌آور. آیا اشباح نامیرا به سوی خانه‌های خود می‌رفتند یا می‌خواستند در قتلی دیگر مرا همراهی کنند؟ مقابل خانۀ گاریچی قلبم را می‌فشردند و ناگهان درد جانکاهی را در قفسۀ سینه‌ام احساس کردم. خانۀ وهم‌انگیز او خالی و ساکت به نظر می‌رسید. از گاری و قاطر او خبری نبود. مقابل در خانه‌اش ایستادم و به آن فشاری وارد ساختم. در باز شد و من اطمینان داشتم میان دالان پر رطوبتش این صدای خنده، خیالی بیش نیست.

ـ هی گاریچی، کجایی، بیا بیرون کارت دارم!

داخل خانه‌اش دو اطاق بود که در دو طرف دالان قرار داشت و پنجرۀ یکی از اطاق‌ها به بیرون راه داشت. کسی آنجا نبود. به سمت حیاط رفتم، همانجا که پر از گیاه هرز و درخت آواز خوانی قرارداشت. مقابل حیاط و رو به آسمان ایستادم و با عصبانیت و خشمی تمام گاریچی را صدا زدم. آیا در این خانه کسی نیست فریاد کمک سر دهد؟ و ناگهان خیالم گورستان را در برابرم مجسم ساخت و در قلبم بار دیگر حفره‌ای ایجاد شد و مرا در آن فضای پراضطراب معلق رها کرد. آیا سمر را بر سر چاه معبد برده تا جنایت مرا فاش سازد؟ نفهمیدم باد در را به هم زد یا تصورم شتاب‌زده از آن سو گذشت. از خانه بیرون زدم و در میانۀ این راه برزخی پنجۀ لرزانم را بر استخوانهای قفسۀ سینه‌ام فشردم تا قلبم از وحشت افشای این جنایت خونین بیرون نزند. بسوی گورستان می‌رفتم تا او را که هم چون شبحی همه جا حضور داشت، ناکام سازم. همانجا دفنش می‌کنم یا در چاه معبد دیگری که پرا از اسرار است سرنگونش خواهم ساخت تا شب‌های باقیمانده از عمرم در آرامش سپری شوند.

نزدیکی گورستان خانه متروک و کوچک و نیمه ویرانی دیدم. بعید بود او را به این مکان سرد و بی‌روح آورده باشد. اگر به آن سو می‌رفتم برای این بود که سایه‌ای در پشت خانه بر زمین افتاده که به شبح قاطر و گاری شباهت زیادی داشت. کمی راهم را کج کردم و بی‌هیچ ترس و واهمه‌ای خودم را به میان آن خانۀ مرده کشاندم. آن وقت از میان قاب ترک خورده پنجرۀ تنها اطاق خانه، سایه‌های سه درخت خشکیده را دیدم که مهتاب تصویری دلهره‌آور از گاری و قاطری در انتظار را برزمین سرد نقش زده بود. این شکل فریبنده گویی جان داشت و آرام تکان می‌خورد. یک لحظه از نظرم گذشت که این حیله و نیرنگ کار گاریچی است تا مرا از مسیرش منحرف سازد. لعنتش کردم و بلافاصله راهی گورستان شدم. نفس را در سینه‌ام حبس کرده بودم و قلبم در فضایی پراز وهم و خیال و تردید و ناامیدی می‌طپید. کمی بعد دروازۀ گورستان در نور ماه ظاهر شد و من وحشت زده در برابرش ایستادم. خدای بزرگ از گاریچی خبری نیست و اطراف چاه معبد خلوت است. از آن فاصله تختی در پای دیوار معبد دیده می‌شد و انگار کسی روی آن خوابیده بود. داخل محوطه گورستان نیز سه چهار نفر پراکنده نشسته بودند. این وقت شب اینجا چه می‌کردند؟ با احتیاط جلو رفتم ببینم آشنایی می‌بینم. اگر از من بپرسند اینجا چه می‌کنی، چه پاسخ دهم؟ به فکر فرو رفتم و بعد به خودم گفتم جلوتر بروم شاید خیال می‌کنم، شاید هم ارواحی هستند که بر سر مزار جسم خود نشسته‌اند. آرام و به همراه شمارش ویرانگر قلبم پیش می‌رفتم تا این که از کنار اولین مرد ناشناس گذشتم. دو قدم دورتر برگشتم و نگاهی به او انداختم. او بی‌اعتنا به من کاسه آبی از روی سنگ قبری که نوشتۀ روی آن محو و ناخوانا شده بود، برداشت و درحالی که مهتاب چهرۀ غریبه‌اش را نشانم می‌داد، آن را سر کشید. از او فاصله گرفتم و بسوی مرد دیگری که در نزدیکی چاه بر سر قبری نشسته بود، رفتم. نزدیکش شدم. در سه قدمی‌اش ایستادم. اورا شناختم و به همین خاطر سلامی دادم و ناباورانه به او خیره ماندم. مرد درویش بود که شباهت عجیبی به خودم داشت.

جزئیات خاص

نام ناشر ---
سال انتشار: ---
شابک ---
اینستاگرام ---
تلگرام ---
ایتا ---

موقعیت آگهی

تهران
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴

 

 

 

 

 

از جدیدترین کتابهای ثبت شده با خبر شوید

با عضویت در خبرنامه می توانید از جدیدترین کتابهای ثبت شده در ایمیل خود با خبر شوید!!!

آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید

افزودن آگهی کتاب

درباره کتاب ادز

کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد

دسترسی سریع

افراد آنلاین

ما 254 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم