توضیحات آگهی
داستانی پنهان و غبار آلود در انتهای افکارمان
نعشکش بر سر تقاطع رسید و سپس وارد راه اصلی شد. سکوت پرهراسی همچنان بر قلب مارال سنگینی میکرد. در و پنجرههای اطراف نعشکش را دو پرده چروک و سیاه پوشانده بود و همچنان که به حوضچه نزدیک میشدند ناگهان رجیم از خارج اطاقک نعش کش داد زد:
ـ ما آهسته میریم چون که هوا خیلی مهآلوده، ناراحت نباشید، دیگه چیزی نمونده، الان دیگه میرسیم.
مارال شدیداً نگران بود و حتی از پدرش خواست از نعشکش پیاده شوند.
ـ از چی ناراحتی، مرده که ترس نداره.
ـ نمیترسم اما احساس خوبی ندارم. دلم همش شور میزنه.
ـ چی شده، چیزی نیس شاید گرسنهایی.
ـ خوشم نمیاد از این مَرده، من حاضرم پیاده بریم.
ـ نه برای چی؟ خستهایی. نگران نباش الان میرسیم. طوری نیس.
مارال دیگر حرفی نزد. اما دلش میخواست زودتر به حوضچه برسند و به راه خود بروند. فقط نگران بود که پدرش تصمیم به ماندن گرفته باشد. پیش خود فکر میکرد: اگر خشکسالی نمیشد و در آبشوره کاری برای پدرش پیدا میشد دیگر مجبور نبودند عازم ساروقه شوند.
یکبار در طول راه مارال پرده سیاه و چرک سمت چپش را کنار زد و بخار روی پنجره را پاک کرد و به منظره بیرون چشم دوخت و متعجب شد: کوههایی با اشکالی عجیب و هوایی ابری که پرده ضخیم و خاکستری و سفیدی را در همه سوی آسمان کشیده بود. سطح مه بالا آمده بود و چشمانداز بیرون غریب و ترسناک به ذهنش نشست. همینطور که بیرون را مینگریست ناگهان پرندهای بزرگ و شاخدار سطح مواج مه را شکافت و با آن صدای مهیب و دلخراش خود از بالای نعشکش گذشت. همان لحظه بود که قلب مارال به هیجان آمد و از شدت ترس چشمانش را بست.
جزئیات خاص
موقعیت آگهی
شهرک اکباتان ؛ فاز ۲ ؛ بلوک ۱۳ ؛ طبقه ۷ ؛ شاخه ۵ ؛ واحد ۳۷۴
آیا برای معرفی کتاب خود به دوستداران کتاب آماده هستید
درباره کتاب ادز
کتاب ادز مرجعی برای معرفی کتابهای ناشران و نویسندگان به دوستداران فرهنگ و ادب و کتاب به صورت رایگان می باشد
دسترسی سریع
افراد آنلاین
ما 244 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم







