
حالا شب هزار و یکم است؛ عمر پادشاهی ضحاک به سر رسیده اما سپیده سر نزده. ضحاک در بند است و یارانِ پرزورش هر بار میخواهند با دغلی تازه غل و زنجیرهای کهنهٔ او را از پایش باز کنند اما «اَرنَواز»* و «شهرناز»* همیشه ضحاک و یارانش را بر سر جایشان مینشانند. آنها با زندانبانیِ ستمکارْ مغزهایی را نجات میدهند که هر کدامشان خوراک یک شبهٔ مارهای ضحاک است. این بار، ارنواز و شهرناز به نقشآفرینی «فریدون» تن نمیدهند و وجودشان را در پسران و قصهها خلاصه نمیکنند. آنها دیگر قصهگوهایی نیستند که به خوابِ کوتاهِ خونریز قانع باشند، آنها جهانی نو ساختند که مردسالاری و نابرابری در آن بهزنجیر است و باید بهزنجیر بماند.
۸ مارس سالگرد روزی است که صدای به زنجیرکشیده شدن ضحاکِ مردسالاری به گوش رسید. هر سال باید به یاد بیاوریم که ضحاک بهزنجیر است اما نمرده! او بهزنجیر است اما یارانش امتداد دست و پایش هستند و همین است که این نبرد را دائمی میکند. ضحاک نمرده و اگر او دوباره بر جهان شهریار شود، روزگار زنان و مردان هم تباه میشود. این چشماندازِ مشترکِ وهمانگیز است که آدمها را فارغ از جنسیت و ملیت کنار هم و در زیر پرچمی قرار میدهد که هر روز به شیوهای پایین کشیده میشود: گاهی به ضرب و زور و گاهی با خنده و مسخرگی. جنبش زنان پرچمی است که برافراشته بودنشْ نشانهٔ به زنجیر ماندن ضحاک است و آن روزی که ضحاک بر جهان شهریار شود، دیگر اثری از این پرچم نمیماند.
*ارنواز و شهرناز دو دختر جمشید بودند. ضحاک جمشید را اره کرد و آن دو را به زنی گرفت. آنان به فریدون خیرمقدم گفتند و بعدتر با او ازدواج کردند و سه پسر بهدنیا آوردند: ایرج و سلم و تور. بهرام بیضایی در نمایشنامه شب هزارو یکم روایتی جدید از ضحاک و زنانش را اصل قرار میدهد که شهرناز و ارنواز در آن حضوری پررنگتر از شاهنامه دارند. در نگارش مقدمهٔ این مطلب وامدار روایت بیضایی هستیم.
جنبش زنان؛ داستانی زیر تیغ
تاریخ جنبش زنان تاریخ کسانی است که زیر تیغ سخن گفتند و میگویند. این سخنها از حق تحصیل و حق رأی شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. در برخی از نقاط که دستان یاران ضحاک درازتر است حقوق اولیه زنان هنوز هم آشکارا نقض میشود اما در بخشهای دیگر جهان، یاران ضحاک با چراغ آمدهاند و حقوق زنان را گزیدهتر میبرند: آنها در همان حالی که دم از زنان میزنند، تبعیضها را پنهان میکنند و زنان را به سکوت میکشانند تا در بر همان چارچوب دستمزدهای نابرابر و آزارگری بچرخد. آنان رسانهها و تبلیغات را در اختیار دارند و میدانند چگونه هیاهو به راه بیاندازند تا صدای زنان در این میانه گم و پنهان شود و منافع خودشان را به عنوان مسائل زنان جا بزنند و در بازار مکاره بفروشند.
ویرجینیا وولف سالها پیش و در روزگاری که انتظار میرفت زنان بر آتش جنگ بدمند و فرزندان و همسرانشان را راهی میدانهای جنگ کنند، این وضعیت را رسوا کرد و از مبارزهٔ هر روزهٔ زنان با فاشیسم نوشت. او استدلال کرد که زنان سودی در این جنگها ندارند. آنها سالها است که در خانه و اداره و کوچه و خیابان به تنهایی با فاشیسم میجنگند اما حالا سیاستمدارن دم از مبارزه با فاشیسم در کیلومترها دورتر میزنند و «میهنپرستی» را بهانه کردهاند تا منافع عده خاصی را حفظ کنند و باز هم زنان را با فاشیسم تنها بگذارند.
وولف در کتاب «سه گینی» با اشاره به ماهیت جهانی مسائل زنان میپرسد «میهن» برای زنان چه معنایی دارد؟ زنان چگونه میتوانند میهنی را دوست داشته باشند که هیچگاه با آنها مهربان نبوده است؟ میهنی که فرصتهای آموزشی را از چنگشان میرباید و حتی اگر زنانی به لطف پایگاه اجتماعیشان بتواند صاحب شغلی شوند، در تبعیضی آشکار برای کار یکسان حقوقی کمتر از مردان دریافت میکنند.
او میپرسد چگونه میتوان وطنی را دوست داشت که علیه زنان اعلام جنگ کرده است؟ یا به عبارت دیگر، «برای بیرون راندهای همچون من کشورمان چه معنایی دارد؟»
وولف با نشان دادنِ ریشههای اجتماعی و تلاشهای ساختاری برای عقب نگهداشتن زنان تاکید میکند که پرش از موانع اجتماعی تنها با چوبِ پایگاه اقتصادی پدرانشان ممکن میشود و تکلیفِ زنانی که پولی در بساط ندارند، روشن است: تن دادن به الزامات جنسیتی زمانهشان و ناگزیر عقب ماندن و در جا زدن. از نگاه وولف، همانگونه که تبعیض به صورت ساختاری اعمال میشود مبارزه با آن نیز باید جمعی و فراگیر باشد.
معرفی کامل کتاب «سه گینی» راهم بخوانید.زبان تند و صریح وولف شامل حال خودش هم میشود. او اذعان میکند تواناییها و موقعیتش ربطی به جنسیتش ندارد، بلکه پایگاه اقتصادیش او را در موقعیتی چنین نادر قرار داده است که بتواند حرف بزند و صدایش شنیده شود. در تاریخ جنبش زنان، وولف موردی استثنائی نیست و بسیاری از زنان نسل اول جنبشهای زنان در سرتاسر جهانْ از پایگاه اجتماعی و اقتصادی برتری برخوردار بودند. نمونهٔ وطنی این مسئله را میتوان را در کتاب «نامههای زنان ایرانی» خواند.
این کتاب مجموعهای از ۶۲ نامهٔ زنان ایرانی در دوران مشروطه است. این نامهها در زمانهای که صدای زنان و مردان به آزادیخواهی بلند شده بود در روزنامهها منتشر شد.
حتی اگر نویسندگان نامهها را هم بهکلی نشناسیم باز هم از دنبال کردن مباحث مطرح شده در این نامهها -یعنی درخواست موافقت با ایجاد مدارس برای دختران و به رسمیت شناختن حق تحصیلی آنها- میتوان فهمید نویسندگان این نامهها از زنانی بودهاند که وقتی هنوز این حقوق به رسمیت شناخته نمیشد از آن بهرهمند بودند و عمومی کردن آن را راهی برای انسانی کردن زندگی زنان و مردان میدانستند:
این کتابْ زمان چاپ هر نامه و عنوان روزنامه و مجله را در پاورقی ذکر کرده است اما دربارهٔ نویسندگان توضیحی نمیدهد و به همان نامی که در انتهای نامه آمده، کفایت کرده است.
زن با زن برابر است؟
باید از خود بپرسیم چه نسبتی هست میان زن کارگر روزمزد با زن سرمایهدار جاگرفته در مناسبات موجود؟ آیا اینها به صرف زن بودنْ سرگذشت و چشمانداز یکسانی دارند؟ مکتبهای مختلف فمینیسم دقیقاً در پاسخ به همین پرسش بهوجود آمدهاند و هر کدام جواب خودشان را دادند. همانطور که درمورد ویرجینیا وولف و زنان مبارز عصر مشروطه معلوم شد، نمیتوان نابرابری جنسیتی را از بقیه اشکال نابرابری جدا کرد. آن کسی که از برتری اقتصادی برخوردار است حتی در شرایط جنسیتی نابرابر هم میتواند صدایش را بلند کند و خودش را در جایگاه اجتماعی مناسب بنشاند اما آن کسی که از ثروت خانوادگی محروم است، هر روز که میگذرد تازیانهای تازه بر بدنش مینشیند و فرصتی نمییابد که حتی از حقوقی مانند حق تحصیل استفاده کند.
برخلاف تلاشهایی که برای یکدست نشان دادن جنبشهای زنان وجود دارد، آنها بسیار متکثر هستند. برخی از این گروهها در تقابل با یکدیگر قرار دارند و مطالبات متفاوتی را مطرح میکنند. به عنوان مثال آنارکوفمینیستها هیچگاه خواستهای شبیه به جاگیری زنان در قدرت ندارند و این مطالبهای است که عمدتاً از سوی فمینیستهای لیبرال مطرح و تشویق میشود. به عبارت دیگر، در زیر عنوان یکسان و ظاهراً روشن فمینیسم گرایشهای مختلفی فعال هستند که رویکردهای متفاوتی به مسئله زنان دارند.
برای روشنتر شدن این مباحث و درک هر چه بهتر تنوع و تکثر در جنبشهای زنان خواندن این سه کتاب را پیشنهاد میکنیم:
نوشته هزار و یکشبِ زنان اولین بار در مجلۀ 30بوک. پدیدار شد.




