
پاییز سال ۱۹۸۸ دولت عراق از خبرنگاران روزنامه رایالکویت خواست برای بازدید از خرابیهای جنگ ایران و عراق به کشور آنها بیایند. خبرنگارها برای این بازدید، سوار بر سه هلیکوپتر در سمت ساحل غربی شطالعرب به سمت جنوب و بندر فاو پرواز کردند.
خشکی زمین از همان ارتفاع گواه آن بود که جانی برای نخلها باقی نمانده و اکثرشان خشک شدهاند به جز تکه زمینی کوچک که سرسبز باقی مانده بود. به خبرنگارها گفتند آنجا روستای «سبیلیات» است.
یکی از خبرنگارها بعد از ماموریت با اسماعیل فهد اسماعیل تماس میگیرد و ماجرای آن سرسبزی در میان پهنه خشک جنوب عراق را شرح میدهد. فهد اسماعیل، از پدری عراقی و مادری اهوازی در جنوب بصره، در اصل در روستای سبیلیات متولد شدهبود. این شرح کوتاه بازدید کافی بود تا او داستانی درباره چگونه سرسبز ماندن سبیلیات بنویسد. چرا که دوست خبرنگارش گفته بود «زادگاه توست و تو باید رازش را کشف کنی…..»
داستان کتاب «سبیلیات» با اعلام شروع جنگ و الزام تخلیه روستاهای جنوبی و مرزی عراق شروع میشود. به ساکنان روستاها گفته شد جنگ سه ماه دیگر تمام میشود. خانواده «ام قاسم» هم الاغهایشان را برداشتند و از روستای سبیلیات راهی نجف شدند.
«ابو قاسم» همسر ام قاسم تاب و توان این جا به جایی را نداشت. قلبش نکشید و در نیمههای راه درگذشت. به خاطر آنکه فرصت نداشتند جنازه ابوقاسم را در همان میانه راه بین دو درخت نخل دفن کردند؛ به امید روزی که جنگ تمام شود و برگردند و او را در روستای زادگاهش دفن کنند.
از میان نیزارها و علفزارها بیسر و صدا گذشت و کسی متوجه آمدن پیرزنی به منطقه نظامی نشد. به خانهشان که نیمه ویران شدهبود برگشت و در حیاط خانهشان در حال کندن مزاری برای همسرش بود که سربازهای عراقی وارد خانه شدند و امقاسم را پیدا کردند. به بهانه دفن استخوانهای پیکر شوهرش وقت خواست تا چند روزی در روستا بماند. در همان چند روز کار اصلیاش را شروع کرد: سرسبزی را به روستا بازگرداند.
اگر به ادبیات کشورهای عربی علاقه دارید نوشتههای زیر را بخوانید.
نوشته سبیلیات؛ داستان پیرزن و رودخانه اولین بار در مجلۀ 30بوک. پدیدار شد.
