
زمان مطالعه: ۲ دقیقه
اینها گفته کسی است که محمد آصف سلطانپور در «زمین زهری» از چشمان او دنیا را میبیند و از زبان او دیدهها را روایت میکند.
راوی دانشجوی رشته کیمیا (شیمی) که بود دستگیرش میکنند. آن زمان افغانستان اسیردست شوروی بود. راوی بیگناه بود اما آشوبگری بود که بالاخره تقصیری برایش پیدا میکردند و باید اعدام میشد. صبحی که فکر میکرد او را برای اعدام میبرند فهمید که در دشتی برهوت تنها مانده و به او میگویند که باید مینهای زمینی را خنثی کند.
دانشجوی اعدامی سابق فهمید پیشمرگ شدن روش اعدامش است: یا مینها را خنثی میکند و جانش را میخرد یا با ترکیدن مین از بین میرود که چندان بهتر از اعدام نبود.
با اتکا به معلوماتش در رشته شیمی کارش را شروع میکند. رفته رفته مین یا آنطور که در افغانستان میگویند «ماین» را میشناسد و شیوه خنثی کردنشان را یاد میگیرد.
روسها میروند و مجاهدها میآیند. مجاهدها میروند و طالبان میآید. طالبان میرود و آمریکاییها میآیند. اما او در جریان تغییرات هست اما همچنان تک و تنها در دشتها میماند و دستورات مربوط خنثی کردن را اجرا میکند. دلش برای خاک افغانستان میسوزد. فکر میکند تنها کسی است که این خاک را شناخته و برای کم کردن از درد مردمان کاری مفید انجام میدهد.
«افغانستان شده است مثل پیر انسانی که بندبند استخوانش به صدا در میآید. لابد درد هم میکشد این موجود روماتیسمی. هر انفجاری پیچ و مهره اندامش را شل میسازد و در تعجبم که هنوز غیرت میکند و پا بر جا میماند. تکیه داده به عصایی و در عین تزلزل هنوز میایستد در برابر بادی و طوفانی که خانه کرده به شولایش به قصد بلند کردن و به زمین زدن او و او پای افشرده به زمین، لابد آرزو میکند مگر این باد لحظهای حتی از پای بنشیند تا او بتواند باز حتی گامی به راه بیافتد.»
اگر دوستدار ادبیات حوزه افغانستان هستید، نوشتههای زیر را بخوانید.
نوشته داستان مینیاب خستگیناپذیر افغانستان اولین بار در مجلۀ 30بوک. پدیدار شد.
